تبليغاتX
همراهی
با چه همراهیم ...! با که همراهیم...!/ تازه ها: فاجعه ای برای ساکنین ونوس
 کام شیرین ما و سینما
مطلب حاضر در ويژه نامه فيروزه(هفتم آذر) روزنامه جوان منتشر گردبد:

نگاهي به "یه حبه قند"

کام شیرین ما و سینما

ظاهراً بهانه‌ی این  نوشتار فیلم " یه حبه قند" ساخته‌ی سید رضا میرکریمی است، ولی جان کلام روایت یک فیلم که نه، بلکه به واقع وصف یک حبه قند است که بی‌پیرایه‌ و بدون تکلف آمده تا شهدی شیرین به کام‌ ما بریزد و طعم گسِ تصویر خانواده بی‌هویت و بحران‌‌زده شهری را که بخشی از آن به لطف اکثر فیلم‌های این ایام به وجود آمده از کام‌ها بشوید.

آری؛ در دوره‌ای که ذائقه‌ی بصری ما را به تصویر جدایی‌های‌نادر و زندگی‌های در حال نابودی عادت داده‌اند و ما نیز در این گذر چنان شرطی شده‌ایم که اصرار و حتی دعوا داریم تا تصویری چنین را به نمایندگی ایران و ایرانی به جهان معرفی کنیم و همچون کودکی دلخوش بنشینیم به امید حاتم‌بخشی بانیان اصلی بخش عمده‌ی این بحران اجتماعی؛ با اثری مواجه می‌شویم که با نواختن ضرباتی لطیف همچون نسیم‌بهاری بر صورت ماٰ، سعی دارد تا دیده از این تصویر حقنه شده برداریم و به مینیاتور زیبا و چشم‌نوازی از خانواده اصیل و ریشه‌دار ایرانی نظر بیاندازیم.

خانواده‌ای که فیلمساز برای به تصویر کشیدنش گریزی از انتخاب قطعه‌ای از پهنه‌ی این دیار مصفا نداشته ولی هرکدام ما با هر قومیتی می‌توانیم خود را در آن پیدا کنیم و از این "یافتن خود" لذت ببریم و کامی از این حبه قند بگیریم.

کامی که ذهنمان را جلا می‌دهد تا یادمان بیافتد، ایران فقط تهران و چند شهر نظیر آن نیست و شاید اعوجاج قالب شده به تصویر خانواده ایرانی نتیجه نوعی تنگ نظری و ناشی از ایراد فاصله‌ی کانونی عدسی برخی از چشم‌های پشت دوربین است؛ حتی به نوع تهرانی آن.

البته تقلای این قلم برای انکار معضلات اجتماعی موجود نبوده و نیست ولی با این وجود باز هم شاید برخی این کام‌گیری موکد متن را به کیش خود مصادره نموده و مهر اتهامی از جنس مخدرات را بر پیشانی‌اش بزنند، کما اینکه برخی هم‌کیشان ایشان نیز برچسب مخدر را بر این اثر شریف مورد بحث زده‌اند و آن را صرفاً تصاویری سرخوش و به‌دور از واقعیت می‌نامند!

فارق از این نگاه بد‌حال؛ بلکه صرفاً به جهت شبهه بعضی ذهن‌های صادق و نیز شناخت بهتر از صاحب اثر، جا دارد ذکری شود از سخن سید‌‌رضا میرکیرمی در برابر پرسشی مشابه در نشست نقد و بررسی "یه حبه قند" دانشگاه امیرکبیر، آنجا كه مي‌گويد:

«نقدی که ما در آن آینه را روبروی جامعه بگیریم و فقط سیاهی‌ها و زشتی‌‌ها را نشانش دهیم نقدی غیر‌بومی و به‌دور از مبانی دینی است، بلکه ما آموخته‌ایم برای نقد و نیز ایجاد رشد در جامعه باید کرامت و جایگاه حقیقی‌اش را نشانش دهیم.»

این نگاه بی‌نیاز هیچ تظاهری فرزند خلف ندای دیرین رهبر انقلاب است که بارها از صاحبان رسانه و هنر دعوت نموده تا نقدهای منصفانه و دور از سیاه‌نمایی‌صرف را به جامعه‌ هدیه نمایند.

حال خوب است که به تاثیر از نام فیلم، مخلص کلام را به شاعر آب و آئینه "سهراب" بسپارم و سخن کوتاه کنيم که:

زندگی جیره‌ی مختصری است، مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است، مثل یک حبه‌‌ی قند

زندگی را با عشق نوش‌جان باید کرد

....................................................................................................

همين مطلب در روزنامه جوان 1 و  2

|+| نوشته شده توسط حمید رضا نیک عهد در  |
 فاجعه ای برای ساکنین ونوس
مطلب حاضر با تخليص زياد و تيتري متفاوت(نه از سوي بنده) درضميمه فيروزه 11 مهر روزنامه جوان منتشر گرديده که کامل آن در اینجا منتشر می شود.
 
نگاهی به فیلم "زنان ونوسی مردان مریخی" ساخته ی کاظم راست گفتار
 
فاجعه ای برای ساکنین ونوس
 
نام فیلم عاریتی است و یادآور کتابی که شاید اغلب ما لااقل وصف آن شنیده باشیم. حرف از کتاب و برخی مبانی اصالتاً غربی و اومانیستی آن باشد برای اهلش؛ اما آنچه در داستان فیلم واقع شده آن نیست که در عنوان با ما قرار گذاشته. بلکه ماجرای فیلم در همان سیاره ونوس در می‌ماند و به قیاس گونه‌ای از زنان – آنهم از نوع چندش آورش- در مواجهه با مردان می‌پردازد.
سعید در اثر اتفاقی ناخواسته دو زنه می‌شود و ادامه‌ی داستان در تلاش این دو برای تصاحب او شکل می‌گیرد.

زنان ونوسی

اینکه نگاه به زن در طیفی از سینماگران، از زاویه‌ی درماندگی و انفعال در مقابل مردان باشد، بیماریی قدیمی است و در این اثر مثلاً فرهنگی مورد بحث، جناب کارگردان فقط مقداری بزک و بتونه‌کاری آنها را بیشتر کرده و با نماهای بسته‌ی بی‌جهت ، هنر گریم و آرایش تهوع‌آوری را به نمایش گذاشته و در کل سعی کرده مقداری سرخاب – سفیداب این نگاه بیمار را بیشتر کند.
راستش دیدن یک ادعا در تیزر آن باعث نگارش این مطلب شد؛ "تماشای این فیلم می‌تواند از 30 درصد طلاق‌ها جلوگیری کند."
می‌بینید که فیلمساز ادعای بزرگی دارد، پس عزم تماشا کردیم و پس از تحمل 100 دقیقه‌ای این بلیه‌ی سخیف و گذران دوران نقاهت پس از آن، با سیری در افاضات صاحب این اثر، کاشف به عمل آمد که این نام‌آور پیل‌افکن ادعاهای بیشتری نیز دارد؛
"سعی کردم داستان را در فیلمنامه به مسائل روان‌شناختی تبدیل کنم./ براساس تحقیقاتی که انجام دادیم، 30 درصد ازدواج‌ها ... و این فیلم از 30 درصد طلاق‌ها جلوگیری ‌می‌کند./ مخاطب در لایه‌ی دوم فیلم با تلنگرهایی روبرو می‌شود که بنیان فکری زندگی زناشویی را تحت تاثیر... / مخاطبین خود را برای 100 دقیقه خندیدن با صدای بلند آماده کنند / کلام من در این فیلم منعقد شده." (بخش‌هایی از گفتگوی راست‌گفتار با کافه سینما)
جدای از این بیانات عجیب و فرامتنی، به لحاظ آنچه در فیلم می‌بینیم، این انعقاد نه در فرم و ساختار سینمایی مشروعیت دارد و نه در مفهوم و نگاه اجتماعی.
از جنبه‌ی ساختاری، فیلم یک کمدی بزن و بکوب است با مایه‌هایی از کمدی رمانتیک که این شرایط موجب نوعی سرگردانی برای فیلم شده و بیان کمیک آن را الکن نموده. لذا فیلمساز برای پوشاندن این ضعف خود بر گرده‌ی بازیگران فیلم سوار شده وبه غیر از نقش سعید و تا حدی سیمین، از اکثر بازیگران به خصوص خانم‌ها، فقط استفاده‌ی مانکنی و فیزیکال نموده.
یا در میانه‌ی روند فیلمی کمیک، دچار تناقض ساختاری شده و در سکانس گفتگوی مرجان و پدرش در مورد دلیل کوتاه آمدن در مقابل سیمین، با میزانسنی مختص فیلم‌های تراژیک مواجه می‌شویم که ظاهراً فیلمساز بنا دارد از زبان مرجان به رسالت خود برای ابلاغ بیانیه‌ای توهین‌آمیز نسبت به جامعه عمل کند که؛ "شما نمی‌دونید تو این جامعه‌ی کوفتی به یک زن مطلقه چه جور نگاه می‌کنن."
همچنین معلوم نیست(هست!) که بر طبق کدام توجیه سینمایی یا مفهومی، در پلانی ماشین سعید و سیمین از جلوی پس زمینه‌ی حرم حضرت امام(ره) عبور داده می‌شود!
به رغم آماده‌باش فیلمساز باید عرض کنم که خوشبختانه ما جمعاً 10 ثانیه هم نخندیدم، آن‌هم با شرمندگی و صدای یواش. اما فرض محال که 100 دقیقه بخندیم؛ به چه ...!؟
آیا به شوخی‌های نخ‌نمای فیلمی که تصویری سرگردان از زن ایرانی میان دو سبک زندگیِ‌درمانده نظیر دوستان روسپی‌نشان سیمین به نمایندگی زن مدرن(!) و دیگری خواهر بچه‌دار و بی‌همسر سعید به عنوان نماد زن سنتی(!) نشان می‌دهد می‌شود خندید!؟‌
حتی اگر فیلم دچار لکنت سینمایی نمی‌بود، آیا باز هم رواست که به این حجم از توهین و تحقیرهایی که به جامعه‌ی بانوان میهمنمان شده بخندیم!؟
 
(حواشی فیلم)
توصیه‌ی نودی به برنامه هفت:
فیلمنامه‌ی ‌کار به نام شعله نیک‌روش و حسین مثقالی ثبت شده و باز‌نویسی آن به نام جناب کارگردان. ولی ظاهراً این زوج نویسنده نسبت به این بازنویسی دل پر دردی دارند و در مقابل آقای راست‌گفتار در مصاحبه‌های خود حقی برای این اعتراض نمی‌بیند.
به برنامه هفت توصیه می‌کنیم که فرصت را از دست ندهد و با دعوت از طرفین، بینندگان خود را به تماشای دوئلی به سبک برنامه‌ی 90  مهمان کند.
شانس بزرگ فیلم:
"اگر بازیگر مرد فیلم انتخاب دیگری بود نتیجه‌ی بهتری می‌گرفتیم." این نظر آقای راست‌گفتار است. اما بر خلاف نظر ایشان، فراموش شدن این تغییر بزرگ‌ترین شانسی است که فیلم آورده.
"آنچه گذشت" مخیلیه‌ی کارگردان:
عروس خوش‌قدم، نقاب و پسرتهرونی کارهای قبلی کاظم راست‌گفتار است که نوعاً منتقدان عقیده‌ دارند سوژه‌های وی قوی‌تر از فیلم‌هایش است‌.
وی می‌گوید به سینمای علمی تخیلی علاقمند است ولی امکان اجرایی ورود به این ژانر را نداشته. اما به عقیده ما ایشان در کارهایی که تا کنون داشته لااقل از جنبه تخیلی بسیار ورود داشته!‍!
فیلمی مطابق میل اسپانسر:
ظاهراً تهاجم و تحقیر فرهنگی- سینمایی از سوی غرب یا با تمجید جشنواره‌ای از فیلم‌های ضد‌اجتماعی‌ایرانی شکل می‌گیرد یا اینکه وقتی اثری نازل هم ضد میهن عمل کند به نمایندگی از خود حاتم‌بخشی کمپانی‌های معلوم‌الحالی نظیر پپسی را شامل حالش می‌کنند و پول آب‌معادن خودمان را صرف تمسخر و تحقیرمان می‌کنند.
...................................................................................
همين مطلب در روزنامه جوان 1 و 2
|+| نوشته شده توسط حمید رضا نیک عهد در  |
 استاد و اسقاط جسد فتنه
استاد و اسقاط جسد فتنه؛

شما هیچ غلطی نمی توانید کرد

تو پشیمان می شوی

و گریه خواهی کرد

روزی که دیر شده ست

به میر... افهم هم نخواهم گفت

که دیر شده ست برایش...

افهم! یا شیخ افهم...

 ***

نه مصریان به خانه باز نمی گردند

که خانه تمامی آنان میدان التحریر است

بمبی به نام فیس بوک گذاشتند 

خنثی شد

بمبی به نام تویتر

ترکید

بمبی به نام تو  و میر

 بمبی به نام 25 بهمن

ترکیدید

 در سطل آشغال!

حالا دنبال بمب های دیگرند

اما  دوستان محمد عبده

و جمال عبدالناصر

و خالد اسلامبولی

نیاز به فیس بوک ندارند

و مصر

بدون اینترنت هم اموراتش را می گذراند

و بی نیاز به شیخ فضول و میر ذلول

همچنان که غزه و لبنان

با آن شعار مبارک پسندتان تا حال

ایستاد

و حال شان را گرفت

و مصر

هیچ نیازی به شیخ فتنه گر ندارد

خلاف رای شما

 مصر به انقلاب ایران افتخار کرد

 آقای سید ابراهام السلطنه

آقای اسرائیل زاده

آقای محملباف

صدای مرا دارید؟  

و از شجاعت ایران تعریف کرد

حتی گفت امام خامنه ای

اما نگفت خرت به چند شیخ بیسوات

دیدی

خلاف رای شما

نصرالله تنها با یک سخنرانی

 اشک سعد حریری را درآورد

و سارکوزی و شما را

سرجایش نشاند.

حالا در مصر

تنها باید لانه خرس و زنبور اشغال شود

وگرنه دستگاه های جاسوسی

کارشان را می کنند

باید مواظب سفیر انگلستان باشند

 در تمام جهان

مواظب بی بی سی

وگرنه سی سال عقب می افتند

اگرچه مصر فهیم

مصر بزرگ

تمام این چیزها را می داند

***

"من تیغ رویارو زنم ..."

شما هیچ غلطی نمی توانید کرد

نه با هزار نفر

نه با صد هزار نفر

نه حتی با یک میلیون نفر

که ما شصت میلیون نفریم

و از لج تان ساندیس های ایرانی می خریم و می خوریم

 اما به پپسی کولا رای نخواهیم داد

و هیچ نیازی به مک دونالد و کی اف سی نداریم

و هیچ نیازی به بی بی سی و صدای امریکا

شما شب را در استودیوی بی بی سی بخوابید

و صبحانه تان را در استودیوی صدای امریکا بخورید

شما برای خنده ما خوبید

گیرم که برلوسکنی فاحشه هایش را فرستاد

محملباف دوستان بازیگر امریکایی اش را

نوری زاده خواهران اسرائیلی اش را

گیرم که به نفع شیخ کروبی

خانوم هیلاری لشکر کشید

گیرم که با  دروغ

طفلان معصوم را به خیابان کشیدید

باز هم شما کمترید

نه مولای ما به شما باج خواهد داد

نه ما

حسین(ع) با یک جبهه جنگید

علی(ع) با دو جبهه

مولای ما با چهار جبهه  می جنگد

اما باکی نیست

من دیده ام پسران رهبر را

یک لاقبا و ساده

در میان همین مردم

و دیده ام بچه های فتنه گران را

سوار اسب و یله در انگلستان و دوبی

و دیده ام کدام شیخ

از شهرام خان پول گرفت

و دختر کدام  شیخ

مربی اسکی و اسب داشت

و در محله لیان شانپو رای می خریدند

من تمام اینها را دیده ام

و فرش کهنه و ساده خانه آقا  گواه است

و شام های ساده آقا را دیده بودم

 در کرمان

من دیده ام کدام تان راست می گویید...

***

امشب ولنتاین نازنازی هاست

بادا بادا مبارک بادا

آن روز هم عاشورا بود

و والانتیان شیخ و تو بود

شیخ و گوگوش

میر و سروش

والانتین است

شیمون پرز و نوری زاده

خانوم هیلاری و فائزه

 مریم قجر با آن یکی شیخ فتنه گر 

والانتین است و همه دست بزنند

*** 

جنگ ساندیس و کوکاکولاست

لطفا دست بزنید

باشد شما با شمشیرها و سلاح های عجیب غریب هالیوود بیایید

ما با همین نی ساندیس می آییم

و با همین بچه های بسیجی

و با موتورهای دو ترک و سه ترک ساخت وطن

و با همین پیرزنان و پیرمردانی که هر سپیده شما را نفرین می کنند

*** 

افهم یا شیخ مهدی دیروز

افهم یا شیخ مینی جوبها و گوگوشها

یا شیخ گوگوش و داریوش

تو پشیمان می شوی

و گریه خواهی کرد

روزی که دیر شده ست

به میر افهم هم نخواهم گفت

که دیر شده ست برایش ...

شعری از استاد علیرضا قزوه

|+| نوشته شده توسط حمید رضا نیک عهد در  |
 
 
بالا